X
تبلیغات
حرفهای ماندگار

حرفهای ماندگار

یادداشتهای زمان تنهایی

آیینه ی سکندر ( خرداد ماه 81 )

یک ذرّه از تمنّا، شرحی برای فصل است

در گفته های آخر، تصویر این دو حرف است

گر خود ندیده بودی آیینه ی سکندر

باید خلوص خود را آیینه سازی آخر

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:39  توسط مصی  | 

ساده بگو ( اردیبهشت ماه 81 )

اصل خود را بازجستن

ساده از رنگِ تو گفتن

به تماشای خضوع ابدیّت قبطه خوردن

همه راز است و معمّای حیاتِ منِ امروز و نگاهِ تَرِ فردا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:36  توسط مصی  | 

وصفِ من (اردیبهشت ماه 81 )

همه جا میگردم تا بدانم که در این نزدیکی

سایه ی مهر و محبّت به صدا می ماند

و نگاه غم تنهایی ِ ما، مادرانه نگران میخواند

و هوایی که در این نزدیکی است

زیر آن تاج پُر اشک و نسیم، پشتِ اندوه

قیامت به رکوع، غم دنیا و زمستان را یکجا میشکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:35  توسط مصی  | 

خداحافظ (بهمن ماه 79 )

همه خاموشند، راهها بسته است

از قناری خبری نیست

دگر از نور، چراغ هیجانِ شعله ای نیست روان

زندگی بی معنی است

کاش میدانستم که چرا باید رفت و چرا باید بود

زندگی منظره ای است که اگر خوب نبینی آنرا، همه دود است و فنا

و دگر هیچ نداری خبر از راز پرستوی مهاجر که چرا گم شده است

و چرا این تن را به هزاران خمِ چشم از بغل می رانند

و من از زندگیِ انسانها به خودم می بالم

و چنان می ماند که پسر بچّه ی دیوانه ی شهر

راز باغِ هیجان را ز من میخواهد

کاش میدانستم که چرا باید رفت

سخن از ماندن و ماندنها نیست

سخن از رفتن ماست

سخن از شعر نسیم سحری است

و دگر هیچ، دگر هیچ نمی باید گفت

به غیر یک کلام...

خداحافظ ای تمام دلخوشیهای بدآموز جهان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:33  توسط مصی  | 

منو تنها نذار ( آذر ماه 79 )

تویی که بهترینی نازنینم

برای دلخوشیها بهترینم

برای همصدایی، هم وفایی

برای همدلی و همنوایی

تویی که می نویسی جمله ها رو

یکی بعد از یکی، اونم حسابی

فدای اون صفا و مهربونیت

بمون با ما که ما با تو بمونیم

تو میگفتی که دنیا جای کاره

برای هر بلایی چاره داره

تو میگفتی اگه شبها نشه روز

برامون روشنی رو در میاری

تو میگفتی اگه سختی بمونه

برامون بعدِ اون خوبی می مونه

تو میگفتی نشیم از تو گریزون

وای خدا جون!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:32  توسط مصی  | 

نامهربون ( تیر ماه 79 )

دیدی که چه آسان به بَرَم آمد و اسرار نهان کرد

آمد بدن نیمه توانِ صدفِ روحِ مرا غرق فغان کرد

هشیار بسی ماندم و از یاد نبردم

کوه، سخنان خوش خود را باد هوا کرد

دیریست که قاصد خبر از راه ندارد

آسوده خیالش همه جا در هیجان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:31  توسط مصی  | 

دفتر و دل ( تیر ماه 79 )

روبرویم دفتری است از حرفها و ناله های ناگفته که کاش مهلتی میداد تا بازگو کنم آنها را

دفتر شعر دلم از گریه هایم سیر شد

آن نگاه پر تمنّا از دلم دلگیر شد

کاش میگذاشت تا بار دیگر زندگی کنم و دمی و بازدمی را به این هوای آلوده هدیه کنم

توی این دفتر شعرم زندگی مثل بهاره

که با هر ابر بهاری مثل ناودون خیسه خیسه

هنوز امیدوارم سوچراغی از دور نمایان شود و مرا در پناه اندک سوسویش جای دهد

نور کمرنگ چراغ دفتر من دنبال یه جای آروم برای یه غصّه میگشت

توی این دفتر شعرم یه افق بود و نهایت

که برای با تو بودن همه دنیا رو ورق زد

با تو بودن خیلی دوره، واسه من یه راهِ کوره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 7:30  توسط مصی  | 

کنار پنجره ( خرداد ماه 79 )

یه روزی اومدی گفتی که: سلام

اون روز سلام تو برام یه دنیا مهربونی بود

تُن صدات یه جوری بود که قلبمو یکدفعه کَند

منو کشوندی هر کجا که قلب بیچارم گذشت

اومدی از پشت کوههای سیاه و یخ زده

واسه من حرف زدی، برام از روشنی گفتی

یادته؟! که گفته بودی تاریکی تموم میشه؟!

مهربونی، زودی میاد به خونمون، میشینه پشت شیشه؟!

روزای زندگیمون با همین حرفهای خوب، یه کمی جوون شدن

امّا یه روز یه باد سرد...

اومد و اون همه روح سبز رو از خونه ی ما فوت زد و برد توی هوا

باز دیدم که من کنار پنجره، با کوهی از غصّه و غم تنها شدم

اومدم بهت بگم که زندگی خیلی بده

امّا دیدم نگهبون زندون تو، یه کوه سخت و محکمه

اومدم بهت بگم گلدون مهرت داره کم کم می میره

اون برگهای قشنگش هم داره کم کم می ریزه

اومدم بهت بگم دیدی؟! دیدی که روشنی خیلی کمه؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:24  توسط مصی  | 

دنیا هنوز اون جوریه... ( شهریور ماه 78 )

امشب از اون شبهاییه که آسمون پر از غمه

هر چی ستاره تو هواست از تنهایی مثل همه

امشب از اون شبهاییه که زندگی داد می زنه

هر چی غصّه است رو زمین به سینه ی من می زنه

امشب از اون شبهاییه که من یکی تا چشم بر هم نذارم، صبح نمیشه

دنیا هنوز اون جوریه، هنوز هوا پر از غمه، دنیا برام جهنّمه

این ور بپر، اون ور بپر، اون کوچه رو یه دید بزن

تا ببینی هوا هنوز اون جوریه

خوب میدونم، خوب میدونم که زندگی پر ز غمه

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:17  توسط مصی  | 

دلم میخواست ( شهریور ماه 78 )

دلم میخواست یه روز میشد که مردم ایران زمین همه برادر میشدن

زندگی رو خوب می دیدن، یه جمع راحت میشدن

دلم میخواست دیگه شبها سیاه و غمناک نباشه

همیشه روشنی باشه، تاریکی و غم نباشه

دلم میخواست یه جورایی با همدیگه حرف می زدن

که هر کلام ساده شون یه قصّه ی قشنگ باشه

دلم میخواست که زندگی پر از گلهای لاله بود

دور و برش یه حوض گود، با چندتا قطره ژاله بود

دلم میخواست به هر طرف نگاه کنم

یه باغ پر، از حرفهای تازه رو جابجا کنم

دلم میخواست همه بگن: دنیا محلّ گذره

بیخود نگیم به همدیگه، هر چی بخوای دست منه

دلم میخواست دلم فقط برای مردم نسوزه

یه کم برای این دلِ آواره ی من بسوزه

دلم میخواست میشد که من دوباره تنها میشدم

برای قلب ماهیها یه حوض گُلدار میشدم

دلم میخواد حرف بزنه، امّا میگن که وقت کمه

یه روزی از راه میرسه که من بازم حرف بزنم

و دیگه هیچ کسی نگه: بسه دیگه، که وقت کمه

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 8:25  توسط مصی  |